من. تو. او...
باز هم دست شقایق باز است فرداست که فردایت می سازد کاش حال و هوای امروز خبری بود از دی – کاش بوی اطلسی – می فشرد مشت دل قلبم را کاش آنقدر بلندا بودی که اینک شرر آتش سلامی می بود کاش بودی ، کاش بودم کاش سلامی می بود ...
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت
15:46 توسط فاطمه| |


