تبليغاتX
من. تو. او...


من. تو. او...



 
نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي
.. سعيد نفيسي ..

من به هيچ زني برخورد نكرده ام كه چيزي ازبزرگي در او نباشد
.. موريس مترلينگ ..
 
من ميخوهم كاملا شبيه يك درخت باشم.ميخواهم همواره نمو كنم.از بالا ميوه هايي داشته باشم و از پايين با استحكام روح و ريشه خود را در اعماق زمين فرو برم تا بتوانم بزندگاني عملي خود روش و نيرويي بدهم
.. بتهوون ..
 
چشم ديگران چشمي است كه ما را ورشكست ميكند اگر همه بغير از خودم كور بودند , من نه به خانه باشكوه احتياج داشتم نه به مبل عالي
.. بنيامين فرانكلين ..

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:7 توسط فاطمه| |

دو راهب که مراحلی از سیر وسلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می کردند سر راه خود دخترکی را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از ان بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از انها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: دوست عزیز ماراهبان نباید به جنس لطیف نزدیک شویمُ تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب ماست در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی. راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوت پاسخ داد: «من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به ان چسبیده ای و رهایش نمی کنی»

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 2:28 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin